مير تقي الدين كاشاني

616

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

مىكند گرچه طبيب اين همه بىپروايى * ترسم آخر به دواى دل من درماند دولت وصل فلك چون به غضنفر بخشيد * چاكرى كو كه ازو داد دلى بستاند * * * من كه باشم كه تو كلفت كشى از الفت من * بهتر آنست كه موقوف كنى صحبت من تا مرا بيشتر از مجلسيان مست كنى * كاسه لبريز دهى چون برسد نوبت من رفتن از بزم تو دوشينه نه از رنجش بود * غرض اين بود كه معلوم شود عزّت من * * * مرا به دور تو از بزمگاه بيمارى * شراب ، خون دل آمد ، غذا جگرخوارى گشوده در دكان جان به صد امّيد * كجاست مرگ ، اگر مىكند خريدارى كسى نماند كه آزردگى نديد از تو * هنوز سير نگشتى ز مردم‌آزارى به جور خويش چنان غرّه‌اى كه مىترسم * به حال خويشتنم روز مرگ نگذارى * * * بس كه درد عالمى بر جان ماست * پوست بر اندام ما ، زندان ماست دوست دشمن ، آشنا بيگانه شد * اين گناه بخت سرگردان ماست درد و اندوه غضنفر كم مباد * كين متاع ، آرايش دكان ماست در هجو مير و محب بخندند ، درگاه زير و بالا * مردانه گرم دارند ، بازار زير و بالا در حيرتم كه ايشان ، چون كرده‌اند باهم * در اختلاط اوّل ، اظهار زير و بالا اين هر دو خواجه‌زاده ، بازارگان كو . . . * من در ميان ايشان ، سمسار زير و بالا * * * حضرت آقا عنايت اين زمان * با هدايت زير و بالا مىكند اين كسادى بين كه بازرگان ما * پنبه را با پشم سودا مىكند * * * عنايت تا هدايت رفت ازين شهر * گزد از هجر او پيوسته انگشت